۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

ژانر، رضاخان و تفکر دیکتاتوری سلطنت طلبان

قصد نداشتم مطلب جدیدی بنویسم ولی اتفاق جالبی که در فضای مجازی رخ داد باعث شد که دوباره دست به قلم شوم.
ماجرا از آنجا شروع شد که شبکه من و تو مستندی یک سویه برای رضا خان ساخت و بحث های زیادی در محیط مجازی در گرفت.
یکی از پیج های فیس بوک به نام ژانر که همیشه برای موضوعات مختلف هجو می نویسد؛ طبق معمول هجوی در باب رضا خان و این مستند نوشت که با برخورد شدید سلطنت طلب ها مواجه شد!
فحاشی؛ انتساب القاب ناشایست و ... که من را به فکر فرو برد که واقعا باید ممنون باشیم که مملکت درست بسیجی ها هست و دست سلطنت طلب ها نیست!
یعنی این جماعت اگر به قدرت برسند معلوم نیست که چه خواهند کرد!

خلاصه که آن پست و چند پست دیگر صفحه ژانر به علت ریپورت سلطنت طلب ها از فیس بوک پاک شد ولی یکی از پست ها رو من اینجا کپی می کنم تا یادگار بماند! اگر پست های دیگر را نیز پیدا کردم حتما اضافه می کنم.

اقتباس از صفحه فیس بوک ژانر:

این من و تو که در مستندش برای سالروز درگذشت رضا شیشلول بند حتی یک جمله هم انتقاد نکرد از این آدم؛ و به این ترتیب یادآور صدا و سیمای خودمون شد که در اثر لیسیدن مجدانه‌ی ماتحتِ نظام دیگه پُرزی بر زبانِ صیقلی و براقش باقی نمونده. *اینایی که فکر میکنن مخالفین رضا قزاق، منکر یک سری از اقدامات مهم عمرانیش هستند، در حالی که نمی‌دونن بحث بر سر اینه که طرف هر گهی خورده وظیفه‌اش بوده. ما اگر یه سری از اقدامات این آدم رو اینقدر خوب یادمون میاد، گاهی هم بد نیست اشاره‌ای کنیم به تپه‌های متعددی که ایشون با کون همایونیش بر اونها رید. *این ارتش نوین ایران که به گفته‌ی من و تو تبدیل شد به مظهر اقتدار ایران، و با کلی هزینه به آخرین فن‌آوری‌های روز مجهز شد. اما نمی‌دونیم چرا به محض حمله‌ی انگلیس، این لشکر قادر، با شکوه وافر، در کمتر از 24 ساعت تبدیل شد به خایه‌ی باقر

*این هوخشتره‌ها که بعضاً طوری می‌گن اگه رضا شاه نبود الان برق، ماشین و کاندوم نداشتیم، که آدم گاهی احساس میکنه نکنه رضاشاه همزمان "توماس ادیسون"، "کارل بنز" و "جیمی کُدکس" هم بوده، اما رو نمی‌کرده ریا نشه. *این مخالفین هخامنشیِ حجاب اجباری که وقتی بهشون میگی "درسته که حجاب اجباری خیلی تخمیه، اما همین رضا چکمه پوش هم به زور سر مردا کلاه پهلوی کرد"، در پاسخ می‌گن: "مممممممممممم. خب اون زمان لازم بود". -رضا خان میرزاده عشقی و فرخی یزدی رو کشت. -خب اون زمان لازم بود. -هزار نفر رو قتل عام کرد تو گوهرشاد و بعد جنازه‌ها رو ریخت تو گور دست جمعی. -خب اون زمان لازم بود. -کون بابا بزرگ دیوثت رو جر داد. -خب اون زمان لازم بود...ها؟ چی؟

*این من و تو که به جای اینکه بگه رضا قلدر کلی از آدمای کار درستِ مملکت و خیلی از اطرافیانِ خودش رو قتل عام کرد، خیلی ناز بشی الهی گفت: "با از هم پاشیدن حلقه ی سیاسی اطرافیان رضا شاه -چه با حذف سیاسی و چه با خانه نشین شدن- بار سنگین مدیریت به دوش رضا شاه افتاد... او اما در راه ساختن ایران، مصمم بود..." *اینایی که اگه زیبا کلام بیاد تو صدا و سیما بگه: "مصدق در اثر همکاریِ اراذلِ حامیِ شاه با CIA سرنگون شد"، میگن: گوه بخور جیره خور نظام! بگه: "در دوره‌ی اول پهلوی الگوهای فاشیستی منجر به تعطیلی تمام احزاب سیاسی شد"، میگن: خفه شو دروغگوی رذل! بگه: "سرمایه‌ی محمدرضا پهلوی بعد از مرگ لااقل یک میلیارد دلار بوده"، میگن: خالی بند بی شرف! اما اگه بگه "رضا خان به ایران خدمت کرد"، در جا خیلی خایه‌بوسانه میگن: درود به شرف آریاییت بزرگمرد! *این مستند من و تو که خیلی خوشکل اعلام کرد "رضا شاه تمایل عجیبی به تملک زمین داشت. اما او برای پایان دادن به تمام شایعه‌ها و دروغها درباره‌ی سرمایه‌هایش، همه‌ی زمین‌هایش را به نام فرزندش کرد و از ایران خارج شد". یه جوری هم با سوز و تظلم خواهی اینو گفت که انگار زمینا رو بخشیده به مردم. خب کون نشور! دید داره میره موریس و اونجا با منگوله‌ی سندا+تخماش فقط میتونه یه قل دو قل بازی کنه، گفت پس بهتره بدمشون به پسرم مَمرِض، تا اون هم مثل پدرش در مسیر چاک دادن رعیت از هیچ شن و ماسه‌ای فروگذار نکنه.

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

سعید عبد ولی، ناداوری بین المللی و نامهربانی مسئولین

کشتی سعید عبد ولی نمایش یک ناداوری و ناعدالتی در المپیک بود؛ اما مهمتر از این ناداوری شاید نامهربانی مسئولین با این ورزشکار و سایر ورزشکاران است.

سعید عبد ولی کشتی گیر متولد 13 آبان 1368 در اندیمشک (استان خوزستان) – متاهل دارای یک فرزند پسر است.

سعید عبدولی در گفت و گو با خبرنگار اعزامی خبرگزاری فارس به لندن درباره آخرین شرایط خود قبل از شروع مسابقات کشتی فرنگی المپیک 2012 لندن عنوان کرده بود که در بهترین شرایط روحی و روانی قرار دارد. و
امیدواربود که در المپیک لندن با کسب یک مدال بسیار خوش رنگ کارنامه ورزشی و مدالی اش را تکمیل و از دنیای کشتی خداحافظی کند.

متاسفانه این ورزشکار برجسته و آماده ایران به دلایل اقتصادی تصمیم خود بر خداحافظی از کشتی را قبل از بازیها گرفت و این سوال پیش می اید که مسئولین زیربط نباید فکر سعید و امثال سعید ها باشند.

براستی استعداد های این مملکت توسط چه کسی رو به نابودی است؟ توسط ناداوری ها یا توسط مفسدانی که جز خالی کردن جیب ملت به چیزی نمی اندیشند و هیچ هزینه ای برای پشتیبانی از ورزشکاران نمی کنند.

سعید حذف شد و شاید امیدش به پاداش اندک فدراسیون نیز رنگ باخت، پاداشی که می توانست شاید مرهمی کوچک به مشکلات اقتصادی اش باشد. امیدوارم باشند که بتوانند حداقل رایزنی کرده و گامی در جهت حل مشکلات اقتصادی این ورزشکار و سایر ورزشکاران بر دارند.

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

از ممنوع الخروجی انسان ها تا ممنوع الخروجی مرغ ها

مملکت عجیبی شده؛ در اخبار آمده در برخی استان ها خروج مرغ زنده ممنوع شده و تمامی ماکیان های عزیز ممنوع الخروج شده اند. به راستی که عجیب سیاستی دارد این مملکت؛ از برخورد با انسان ها تا برخورد با معضلات اقتصادی راه حل مشترکی بکار گرفته می شود و عجب بصیرتی در سیاستمداران ما یافت می شود!

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

اهمیت نظر سنجی هسته ای و دستپاچگی حاکمیت

یکی از دغدغه های کشورهای غربی برای برخورد با ایران، تعامل با مردم ایران پس از تغییر رژیم بوده و هست. در انتخابات ریاست جمهوری قبل، آمریکا و کشورهای غربی به توصیه کشورهای حوزه خلیج فارس و بالاخص امارات از موضع گیری پیرامون جنبش سبز و مطالبات مردمی ایرانیان خودداری کردند. آنها اینگونه برداشت کرده بودند که ملت ایران و جنبش سبز به دنبال اهداف هسته ای خواهد بود و وقتی جکومت اکثریت مردم را نیز در حمایت خود داشته باشد گفتگو و مذاکرات به ضرر غرب رقم خواهد خورد.


نظر سنجی اخیر رژیم که بدون بصیرت لازم (بقول دیکتاتور خامنه ای) رخ داد نشان داد که اکثریت مردم ایران حامی اهداف هسته ای نیستند و دغدغه این مردم، آزادی، معیشت و زندگی مسالمت آمیز با سایر ملل است. این امر باعث می شود که مساله تغییر  رژیم من بعد بسیار جدی تر دنبال شود زیرا غربیان به درک این واقعیت می رسند که تعامل با مردم ایران بسیار ساده تر  و امکان پذیر تر است تا با دولتمردان دیکتاتور و ظالم.


حال حاکمیت به تکاپو افتاده تا آب ریخته را برگرداند؛ غافل از اینکه هر چه بیشتر این معجون را هم زنند گندش بیشتر بلند می شود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

فریاد مرگ بر دیکتاتور بر بام ها

مسلما قبل از هر تظاهرات و اعتراض می بایست اطلاع رسانی وسیع انجام پذیرد تا مردم بتوانند در آن شرکت کنند.
زمان زیادی تا 25 بهمن باقی نمانده و در صورتی این راهپیمایی موفق خواهد بود که از اینک شروع به اطلاع رسانی کنیم.
یکی از روش هایی که قبلا نیز جواب داده فریاد مرگ بر دیکتاتور بر بام ها در ساعت 10 شب است.
این کار نباید تنها به شب 25 بهمن موکول شود؛ بلکه می بایست در حداقل به مدت یک هفته قبل از راهپیمایی شروع و استمرار داشته باشد.
این کار باعث می شود نه تنها افراد عادی نیز بدانند که رخدادی اعتراضی در پیش است بلکه فضای جامعه را آماده اعتراض می کند و افراد بیشتری به راهپیمایی می پیوندند چون می دانند که دیگران نیز خواهند پیوست.

علاوه بر شعار مرگ بر دیکتاتور، جنبش باید به دنبال گسترش شعار ها نیز باشد. تنها شعار دمکراسی خواهی برای همراه کردن توده مردم کافی نیست؛ بلکه شعار های اقتصادی و .. نیز می تواند سهم به سزایی در همراه کردن سایر توده ها با سایر اهداف باشد.
از این رو پیشنهاد می شود که تا دیر نشده ؛ هماهنگی و انسجام لازم برای فریاد های اعتراضی شبانه تدارک دیده شود تا شاهد اعتراضی باشکوه و قدرتمند باشیم.

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

روحیه دیکتاتوری جماعتی خودشیفته

امروز اتفاقی افتاد که مرا به فکر فرو برد و باعث شد این مطلب را بنگارم.
حقیقت این است که سیاست های فاسد یک رژیم، اخلاق ملتی را می تواند در مرور زمان فاسد کند.
پیجی در فیس بوک به نام "Amazing Videos عجيب ولي واقعي" هست که مطلبی با عنوان "خانم علی نژاد؛ چرا شما بابت اشتباهات و خیانت های گذشته اتان از مردم عذرخواهی نمی کنید؟" را منتشر کرد. در آن مطلب به میرحسین موسوی و جنبش سبز نیز تاخته شده بود. من نیز در پاسخ کامنتی برای مطلب نگاشتم. ولی در کمال تعجب دیدم که مسئولین پیج سریع کامنت مرا حذف و من را نیز بلاک کردند.
اتفاق مهم برای من این بود که خفه کردن صدای مخالف و عدم ظرفیت برای گفتگو در اعماق وجود خیلی ها رسوخ کرده. افرادی که دم از دمکراسی می زنند تا اندک قدرتی می گریند صدای مخالف را خفه می کنند اگر قدرتی داشته باشند. این نکته کوچک اما بزرگ را می بایست به دقت نگریست تا مبادا از یک دیکتاتوری به دریکتاتوری دیگری میل کنیم.
امیدوارم نسل جدید یاد بگیرد که صدای مخالف را خفه نکند و فرهنگ تعامل را تمرین کند.

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

نامه ای به میرحسین

میرحسین جان؛
این نامه را به تو می نگارم در روزگاری که محمد نوری زاد خواسته تا به رهبرش نامه بنویسیم.
هرچه اندیشیدم، نامه را برای کی می نویسند که اندک فهم و شعوری در وی یافت شود. نامه را برای کسی می نویسند که امیدی به اصلاح وی باشد. یا حتی نامه را برای کسی می نویسند که گرچه از شعور عاری باشد ولی اصل نامه را بتوان بعد ها به عنوان سندی استفاده کرد.
حقیقتا از لحن نامه های نوری زاد ناراضی هستم؛ چرا که هنوز جلاد زمانه را با الفاظی می جوید که برای قهرمانان بکار باید برد نه برای سفاکین و جلادین
از همین رو، تصمیم گرفتم برای تو نامه بنگارم؛ چون دیدم که در دورانی که به مردم به دید رعایا نگاه می شود و خوان ها به خواص خوانده می شوند؛ تو پای در مسیر مردم قرار دادی و با تمام سختی ها سر سوزنی از مسیر بر نگشتی.
نامه را به تو می نویسم؛ به تو ای که محکومت می کنند به کسی که به دوران طلایی امام معتقد بود. نمی دانم چرا وقتی مثلا رضا پهلوی هنوز به دوران طلایی پدرش معتقد است و هنوز که هنوزه کودتا علیه مصدق را محکوم نمی کند ، آنقدر مورد تاخت و تاز نیست که تو مورد حمله قرار می گیری.
من به عنوان نسلی که به دمکراسی معتقدم نه دوران شاه و نه دوران خمینی را قبول می کنم. اما به تو می بالم چرا که برای ما ایستادی؛ برای ما هایی که حتی می دانستی تفکر تو را کامل قبول نداریم و تنها شاید بر محور دمکراسی اشتراک داریم.
برای تو ایی که در ایران بودی و از ایرانیان دفاع کردی؛ نه چون خارج نشینانی که جای خوش نموده اند و تنها انتقاد می کنند که چرا مردم تار و پود رژیم را یک شبه بر هم نمی زنند.
هنوز خاطره تو و زهرا رهنورد در خیابان آزادی ؛ پس از انتخابات در ذهنم هست.
روزی که حتی تهدید به مرگ شده بودی ولی آمدی. آمدنت چنان قدرتی به ما داد که ایستادیم و تا بودی این درخت سترگ و پایدار ایستاده بود.
از وقتی که در اسارت هستی اتفاقات زیادی افتاده؛ این روزها مردم مصر را می بینم که حتی پس از انقلابشان به شکل وحشیانه ای سرکوب می شوند. متاسفانه دمکراسی برای کشورهای عربی؛ مانند انقلاب 57 بود.
هنوز فاصله دارند تا کشورهایی مثل آمریکا و ما گرچه در انتظار نشسته ایم ولی درس می گیریم از اتفاق هایی که در پیرامون ما در جریان است.
امیدوارم که روزی دگر برسد که من و تو و همه ایرانیان آزاد باشیم.

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

ایران بحرین را نابود کرد

تیم ملی ایران با قدرت توانست از سد بحرین عبور کند.
ایران برخلاف بازی های سنتی تیم ملی با زدن اولین گل دفاع نکرد و با حمله های حساب شده و پرتعداد سنگین ترین شکست تاریخ  مسابقات ایران و بحرین را به این تیم تحمیل کرد.
تیم بحرین علیرغم حاشیه سازی بسیار قبل از بازی نتوانست در برابر ایران طاقت بیاورد و در مقابل تیم ایران تحقیر شد.

جدیت داور مسابقه نیز در اخراج درست بازیکن بحرین در ابتدای مسابقه باعث شد بازیکنان بحرین به بازی خشونت بار روی نیاورند.

بحرین حتی با باخت شش بر صفر تا انتهای مسابقه دفاع می کرد.

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

طرح جایگزینی نخست وزیر به جای رییس‌جمهور




۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

نیاز به حرکت جنبش سبز

این روزها رژیم جمهوری اسلامی پا را از گلیم خود فراتر نهاده و طی اخباری از قصد خود برای محاکمه موسوی و کروبی پرده بر می دارد.
بر من و توست که راهی را که آغاز کرده ایم ادامه دهیم و رهبران جنبش سبز را که به خاطر ما دست از مطالبات ما نکشیدند را تنها نگذاریم
وقت آنست که دوباره حرکت های ما سازماندهی شود تا در فرصت های پیش رو رژیم را با چالشی عظیم مواجه کنیم.
وقت تنگ است و راه دراز

همراه شو عزیز

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

بالاترین و حذف دل به خواه لینک ها

هر چی توی این بالاچیق اعتراض می کنیم؛ یکی هم پیدا نمی شه جواب بده؛ من نمی دونم این بالایارهای محترم رو بالاترین از توی تخم مرغ شانسی پیدا می کنه؟؟؟؟
این لینک رو حذف کردن:
http://balatarin.com/permlink/2011/8/10/2659789
به علت  ارسال لینک تکراری با تغییر در آدرس 

واقعا دلم می خواد اون بالایاری که این رو حذف کرده بیاد دلیلش رو بگه.
این اولین بار نیست و تا حال چند لینک دیگر من نیز به همین منوال حذف شده و گندش رو دیگه در آوردن.
جالب اینه که وقتی می ری تو سایت سهام نیوز و دکمه بالاترین رو می زنی ؛ میگه لینک اضافه شده؛ وبعد هم که می ری می بینی می بینی همینی بوده که من پست کردم و نوشته این لینک به علت تکراری یا تغییر در آدرس حذف شده!!!!!

واقعا که شورش رو درآوردین

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

حکم آسانسور سواری در هنگام افطار

از آنجاییکه عظام محترم دبی اعلام نمودند که ساکنان برج های بلند باید دیرتر افطار کنند و زمان افطار بستگی به طبقه سکونت شما دارد؛ از این به بعد احکام سوار شدن آسانسور به شکل ذیل تغییر می کند.
روابط عمومی حوزه علمیه قم اعلام کرد احتیاط مستحب آنست که روزه داران عزیز هنگام افطار سوار آسانسور شده و به طبقات بالای ساختمان ها بروند تا مدت زمان بیشتری گرسنه بمانند.
در همین راستا حکم سوار اسانسور شدن از طبقات پایین به بالا در زمان افطار دخول با پای راست است که اگر خدای ناکرده ملک الموت نزول اجلال نمودند؛ روزه دار در هنگام عمل مستحبه شده باشد.

همچنین این روابط عمومی اعلام کرد که عزیمت از طبقات بالای برج به طبقات زیرین در هنگام غروب افتاب اکیدا حرام بودم و مرتکبین این عمل می بایست علاوه بر اطعام فقیر؛ شصت روز در بالاترین طبقه موجود در بلد خویش روزه نمایند.
همچنین در صورتی که روزه دار از طبقه بالا به پایین عزیمت می نماید؛حکم همان حکم ورود به مستراح است که در آن فرد مسلمان می بایست با پای چپ به آسانسور دخول نماید.

همچنین مطابق با آیه شریفه شماره 48 سوره مائده که می فرماید در کار خیر سبقت بگیرید؛ واجب است که در هنگام سوار شدن به آسانسور ؛ حمله نموده و رحم ننمایند.

والسلام علیکم

نظر به تخصصی بودن موضوع قراره یک پوزیشن آیت الله العظمی ای در حوزه علمیه قم باز شود تا در این زمینه تحقیق بیشتر به عمل آید.


آیت الله های عزیز می توانند جهت دریافت اطلاعات بیشتر با حوزه تماس حاصل نمایند.

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

تی شرت اهدایی علی کریمی به زنده یاد اشکان سهرابی



تی شرت امضا شده از طرف علی کریمی

تقدیم به زنده یاد اشکان سهرابی که همیشه برای ما زنده خواهد ماند

نقل از فیس بوک انقلاب سبز

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

نامه اي به میر حسین موسوی /هیلا صدیقی

برگرفته از صفحه هیلا صدیقی در فیس بوک:


کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد ،یاران را چه شد



...سلام ، مرد روزهای سبز ...

سلامی گرم ، به داغی تب تند تیرماه تهران که خاطراتش هنوز سینه هایمان را می سوزاند...

تو را نمی شناختم ، جز بنام نخست وزیر روزگاری که نه دلبستگی به تاریخش داشتم و نه سن و سالی برای به خاطر داشتن آن ...

تو را نمی شناختم ، جز به تیتر خبرهایی که باز: « میرحسین موسوی نیامد » انتخابات به انتخابات...

تو را نمی شناختم تا روزهایی که پاسخ خاتمی به تمام دعوت های گروهها و دسته های مختلف برای حضورش در انتخابات ، فراخوان از تو بود برای آمدنت به میدان ...

همان روزهایی که کمتر از یکسال مانده بود به خرداد 88 و هنوز ما مانده بودیم و عرصه ای خالی از یک مرد که بیاید و حوصله های مه گرفته مان را امیدوار کند به آغاز فصل جدیدی برای این سرزمین ...

گروهی از همان ابتدا سازماندهی کردند برای دعوت از خاتمی ، گروهی اما به دنبال فرصت های جدیدتر بودند و گروهی دیگر منتظر ، تا تکلیف « یا من یا موسوی » روشن شود ... زمان به تنگ آمد و باز تو نیامدی ... پاسخ بی قراری های جماعتی بی تکلیف ، قبول خاتمی بود در بهمن 87 ... ستادها به راه افتاد وهمصدایی گروه ها و دسته هایی که حالا هم مسیر بودند ، هیاهویی به پا کرد ... برنامه ی سفرها و همایش ها و تبلیغات ، یکی یکی چیده می شد... که ناگهان تو آمدی ... آمدی و این آمدن نابهنگامت دل خیلی ها را شکست ... تمام برنامه ها و هزینه هایمان نقش برآب شد ... آخرین روزهای سال بود و خاتمی خیال کنار کشیدن به سر داشت ... نشست ها به شعار « یا خاتمی یا تحریم » برخی جوانان آراسته میشد ... پیام ها ، دیدارها ، نوشته ها و همه و همه برای راضی کردن خاتمی به ماندن ، فایده نداشت . او پیش از مردم ، تو را برگزیده بود و به این گزینش ایمان داشت ... آخرین سه شنبه سال و تالار همایش های رایزن ، مراسم قدردانی خاتمی بود از حامیانش و انصراف رسمی او از نامزدی در انتخابات... شوک بزرگی به همه ما وارد شده بود ... زمانی نداشتیم و تمام راهی که آمده بودیم بی ثمرمانده بود... مانده بودیم در این زمان کوتاه ، چطور این آمدنت را توجیه کنیم که به قیمت این همه فرصت سوزی بود و به قیمت یکبار آمدن و رفتن خاتمی ! ... چند روزی همه ساکت و خانه نشین شدیم ... حامیان تو خیلی زود ستادها و سایت هایشان را راه اندازی کردند... به نظر می آمد دغدغه ای هم نداشتند برای اینکه جماعت ما را با خود همراه کنند...آنروزها برایت نامه ای نوشتم پر از چرا ! پراز نقد و سوال بابت بیست سال سکوت و این آمدن نابهنگام ، بابت بی پاسخ گذاشتن فراخوان خاتمی در هفته ها و ماه های پیش از آن ... نامه ای که هرگز منتشر نشد ... چرا که مصلحت اندیشی در آنروزها ما را بر آن واداشت تا نفسی تازه کنیم و به جبهه تو بیاییم و خود نیز بشویم حامی تو ... آنروزها هدف مشترکی داشتیم و آن دوباره نسپردن قوه مجریه به تیم احمدی نژاد « جریان انحرافی !» بود و ادامه راه نیمه تمام اصلاحات ...

شاید کمی عجیب باشد تا به این حد صریح نوشتن . آنهم در این روزهای پر التهاب... اما بگذار صادقانه برایت بگویم از شکاف عمیقی که میان حامیان تو بود و جماعت ما ( گروه ها و دسته های مختلف ائتلاف اصلاح طلبان و جمعی از جوانان غیر جزبی )

برخی «البته برخی » از اطرافیان تو آنروزها چنان به برد ایمان داشتند و تو را از پیش ، رئیس جمهور آینده می دیدند که بی اختیار از سهامدار شدن این گروه در پیروزی آینده ممانعت می کردند . تمام برنامه ها ، همایش ها و فعالیت های ما در آنروزها یا با حذف وسانسور در سایتهای وابسته به تو منتشر می شد یا اصلا به کل نادیده گرفته می شد... این انحصارطلبی ، صفتی بود که همان افراد هم ، برخی از اصلاح طلبان را به داشتن آن متهم می کردند و شاید همین نگاه های متقابل بود که این شکاف ها را عمیق تر می کرد و افراد بی طرفی چون ما را دل چرکین می نمود و نسبت به آینده نگران می ساخت.

آنها کار خود را می کردند و ما هم کار خود را ... نه اینکه هیچ ارتباطی نبود ، نه . پیوندها و مشارکت های بسیاری وجود داشت اما پشت پرده شکاف عمیقی بود که تا روز انتخابات ادامه داشت ...

22خرداد که به غروب نزدیک می شد ، تا حدی دستمان آمده بود که قرار است چه بر سرمان بیاید ... شمارش آرا که آغاز شد، حمله به ستاد ها وبازداشت فعالان که شروع شد ، دنیا انگار روی سرمان خراب می شد. شب از نیمه می گذشت و خطر کنار گوشمان و سایه به سایه ما بود . قرار بود شب را در ستادها بمانیم که ماندیم . اما چطور گذشت آن ساعت ها و آن دقایق، فقط آنها که بودند می دانند ... ساعت از سه و نیم صبح گذشته بود که وحشت زده با تماس دوستان از ستاد خارج شدم ، پیش از آن که ... برای اولین بار اعتراف میکنم که خیلی از ما آن شب گمان می کردیم ، دستشان به هرکدام از ما که برسد یا زنده نخواهیم ماند و یا روزگار بدتر از مرگ را تجربه خواهیم کرد ...فقط آنهایی که بودند می دانند که آن شب چطور سحر شد و ما چگونه عزیزانمان را برای آخرین بار، بغض کرده و بهت زده تماشا کردیم و در دلمان با همه چیز وداع گفتیم ... نزدیک صبح خوابیدم، بی آنکه رغبتی به بیداری داشته باشم ... صبح که شد ، مردمی که با شعار الله اکبر به خیابان آمده بودند ، چشمانمان را به آسمان امید گشودند . و زمانی که تو پایمردانه برعهد خود ایستادی و اولین پیام خود را به گوش مردم رساندی که برای رای مردم ایستادگی خواهی کرد ، زندگی دوباره در رگ هایمان جریان یافت . همان روز در دلم هزاربار خاتمی را شکر گفتم که برای آمدن تو مصرانه کنار کشید و پیش از ما ، تو را برگزید... به راستی که تو مرد روز شنبه بودی... تو را بعد از آن شناختم ... وقتی غسل شهادت می کردی و شانه به شانه مردم به خیابان ها می آمدی ، وقتی عزیزترین هایت در مقابل چشمانت ترور می شدند و تو مثل سرو ایستادی و رنج های خود را در مقابل رنج مردم بزرگ نمایی نمی کردی . وقتی میان زندانیان گمنام و زندانیان مشهور تفاوتی نمی اندیشیدی و برای تمامی آزادیخواهان ، حزبی یا غیرحزبی به یک اندازه احترام و حق قائل می شدی. وقتی یک به یک خانواده شهدا را دلجویی می کردی بی آنکه عقاید مذهبی یا سیاسیشان را تفتیش کرده باشی ... بعد از 22 خرداد دیگر فرقی نمی کرد از کدام حزب باشی در کدام ستاد فعال بوده باشی یا با چه گروهی و با چه اسمی آمده باشی ... همه با هم یکپارچه بودیم . همه یا تحت تعقیب بودیم یا در زندان یا آواره غربت . مردم برای آمدن و برای فریاد زدن ، دیگر نیازی به تبلیغ و ستاد و بودجه و برنامه ریزی ما نداشتند ... شکاف از میان ما چنان برداشته شد که دوستی های عمیقی را برایمان به ارمغان آورد . ما بعد از 22 خرداد چنان اتحاد شیرینی به دست آوردیم که شاید با رئیس جمهور شدن تو حتی هرگز آنرا تجربه نمی کردیم ...

میر حسین موسوی ، مرد روزهای زایش عشق و همصدایی...

روزی که تو را به حصر بردند با تمام دلشکستگی ها و احساسات شخصی اما خوشحال بودم و مغرور از اینکه این لباس حصر، برازنده قامت تو بود...باید این روزها را تجربه می کردی تا حکایت مصیبت های رفته بر زندانیان سیاسی را لمس کرده باشی ، باید این روزها را تجربه می کردی تا اگر روزی بر کرسی ریاست جمهوری نشستی ، در زندان ها را بروی منتقدان و معترضان سیاسی نگشایی ،باید این روزها را تجربه می کردی تا حسابت را با خودت و با تاریخ این سرزمین و این مردم ، پاک کنی ، باید این روزها را تجربه می کردی تا از ما و از میان مردم باشی ، باید این روزها را تجربه می کردی تا ببینند که اسرائیل و امریکا کسی را برای جایگزین کردن شما نداشت ! و باید این روزها را تجربه می کردی تا بر تمام فرصت طلبان روشن شود که جنبش سبز ما رهبر دارد ... که در نبود تو مردم ما به هر دعوتی جان در آستین نمی گذارند... و اگر گاهی مردم تردید کردند ، دلگیر نشو، چرا که بسیاری معنی رهبری را با قیمومیت اشتباه گرفتند که اگر مفهوم رهبر همان پیشرو باشد تو در تمام این دوسال هم مسیر مردم و پیشرو بودی... گروهی که می خواستند از تو وکروبی عبور کنند همان هایی هستند که با تماشای حضور میلیونی مردم در روزهای پس از انتخابات چنان به پیروزی این جنبش و حرکت مردم مطمئن شدند که می خواستند شما را و تمام اطلاح طلبان را از سهامداری درپیروزی آینده ، پیشاپیش کنار بزنند ، همان هایی که با تخریب و انکار، سمباده به قامت این جریان سبز کشیدند و ناخواسته بسیاری را دلسرد کردند و هنوزهم در خواب عمیق غفلت به سر می برند و دست از تخریب برنمی دارند ... این روزها بازار وطن پرستی داغ است ... اگرچه برای برخی زندان و شکنجه و تهدید و غیره به همراه دارد اما برای گروهی هم شهرت ، پول و ثروت به ارمغان می آورد . این روزها که برخی دم از عشق به وطن می زنند و بعد از کشور خارج می شوند تا مردم به پا خیزند و آزادی به دست آید ، این روزها که برخی یک عشوه سیاسی می آیند تا جواز رفتن بگیرند و دور از مرزها شهرت و مخاطب به دست بیاورند... تو اینجایی وبا ما و با یک دنیا تهدید و خطر... و این یک دنیا ارزش دارد...

میرحسین ! این روزها هم بر تو و هم برما عجیب سخت می گذرد... زندان ها گشاده ، دلهامان تنگ ، و صبرهایمان فراخ شده است . مردم از زندان و شکنجه و دادگاه و بازجویی بسیار شنیده اند اما هیچ کس نمی داند که این زندانیان و متهمان و فعالان سیاسی چه آمد بر سر عاشقانه ها و کودکانه ها وشخصی هایشان ... چه خانواده ها که به اختیار یا به زور از هم پاشیده شد . چه بیماری های روحی و جسمی که به جان ها رخنه کرد و چه دلهای کودکانه که پشت میله های ملاقاتی با پدرها و مادرهای زندانی پژمرده شد ... دوسال می گذرد و انگار دو سال است که تمام زندگیمان متوقف شده و آرزوها و رویاهایمان به خواب رفته است و اگرچه دلمان برای یک روز شاد و آزاد و بی شنود تنگ شده ، برای یک روز ، زندگی بدون چشمان مراقبی که سایه به سایه همراه ماست ، برای هفته ها و ماه ها ی بی احضار و بازجویی اما هنوز پای تمام خواسته های بر حقمان ایستاده ایم . این روزهای سرد و سخت روزهای پس دادن تاوان اشتباهات گذشته برخی از بزرگتر ها و روزهای تجربه اندوزی و بزرگ ترشدن ماست . ما شکایتی از این بزرگ شدن ها نداریم و از همه آنهایی که این روزها دلنگران ما هستند می خواهیم برای بازکردن این فضای خفقان برما ، از خواسته های بر حق ما نگذرند و از مواضعمان کوتاه نیایند... برای ما انتخابات آینده ابزار گرو کشی نیست ... انتخابات نیازی به آرای ناقابل 13 میلیونی ! ما ندارد . هنوز نامزدهای انتخاباتی ما در حصر خانگی هستند و ما خیال نداریم گروه دیگری را قربانی این بازی ها کنیم . و هرگز نمایندگانی را که به اسم اصلاح طلب چشم خود را بر خون های ریخته شده می بندند و طمع نشستن بر کرسی مجلس را در سر دارند نه می بخشیم و نه از خود می دانیم...

میر حسین ! صبر ، صبر و صبر آخرین پیام تو بود و ما از تو آموختیم آنقدر صبور باشیم تا روزی برسد که همه مردم بدانند که ما عشق مشترکی داریم بنام ایران و آرزوهای مشترک مثل آزادی و آبادی و ایده آل های مشترک مثل سرزمینی که در آن ظلم ، زور ، جهل ، تحجر ، دروغ ، تفتیش عقاید ، تبعیض جنسیت و غیره و غیره نباشد ... اما افسوس که هنوز زبانمان مشترک نیست وآنچه که هنوز ما را در یک رنگ جا نمی دهد همین زبان ها و راه های متفاوت ماست . ما صبر می کنیم تا روزی که تمام هموطنانمان باور کنند که ما همه چون خواهر و برادرانی هستیم که آرزویی جز همزیستی و صلح در دل نداریم . روزی که تمام شکاف ها از میانمان برداشته شود آنروز روز آزادی و آبادی ست ...

خواسته هایمان پابرجا و عهدهامان پایدارست و اولین حق ما آزادی شما و اطمینان از سلامتیتان ، هر چه سریعتر ...



هیلا صدیقی

تیرماه 90

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

شرکت و دعوت شرکت در انتخابات خط قرمز ما خواهد بود

معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش
پر طاووس قشنگ است، به کرکس ندهندش

سخنان اخیر اصلاح طلبان مبنی بر شرکت در انتخابات؛ اصراری است که عده ای بر بی شرافتی خود می کنند. مگر می شود شرف داشت و سخن از شرکت در انتخابات فرمایشی رژیمی کرد که فرزندان این مرز و بوم را به خاک و خون کشیده؟ مگر میشود بویی از انسانیت برده باشی و سخن از شرکت در انتخاباتی را بکنی که دو کاندید قببل از آن، به صرف پافشاری بر حق رای دهندگان به خود در حبس به سر می برند؟ مگر می شود انسان بود، اعتصاب های غذا را دید و اینگونه سخن راند؟

جناب اقای خاتمی و سایر اصلاح طلببان؛ بدانید که شرکت در انتخابات و سخن از آن خط قرمز ما است و نتیجه آن جز بی آبرویی برای شما چیزی به ارمغان نخواهد داشت.

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

من سبز خواهم ماند

پیرو اخباری که از اطلاح طلبان مبنی بر ورود آنها به انتخابات با رنگی موسوم به سفید یا هر چه دیگر مطرح می گردد؛ دوست دارم باز با صدای بلند به ایشان گوشزد کنم؛ من همچنان سبز خواهم ماند.
تا هنگامی که 2 همراه عزیز سبزو همسرانشان و زندانیان سبزآزاد نشوند، تا وقتی که قاتلین حاضر به پاسخگویی در قبال کشتن سایر فرزندان سبز این مرز و بوم نشوند؛ تا وقتی که رای سبزی که من دادم به حساب آورده نشود؛ تا زمانی که من حق انتخاب واقعی سیستم جکومتی مملکت خود را نداشته باشم؛ در هیچ انتخابات فرمایشی ای شرکت نخواهم کرد.
دوست دارم دوباره همانطور که پس از انتخابات فریاد زدم بگویم "من سبز خواهم ماند"

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

طلسم صعود تیم فوتبال ایران به المپیک همچنان باقی ماند

تیم فوتبال ایران با باخت 2 بر صفر در مقابل عراق در ورزشگاه آزادی از صعود به المپیک باز ماند.


ورزش مون که به اینجا رسیدیم؛ خدا به داد وزارت نفت برسه!!

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

هموطن بشتاب، فریاد مرگ بر خامنه ای،فردا چهارشنبه 10 شب

وقت تنگ است، جای آن است که حداقل پشتیبانی خود را از زندانی های عزیزی که اعتصاب غذا کرده اند با فریاد مرگ بر خامنه ای فردا شب اعلام کنیم.

تنها یک روز برای اطلاع رسانی فرصت داریم؛

همراه شو عزیز

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

بازپرسی دوباره از هیلا صدیقی در اوین

این متن رو از صفحه فیس بوک هیلا صدیقی نقل می کنم:



برای صبح روز 22 خرداد 90 دوباره احضار می شوم اوین . با خودم می گویم دو سال پیش این موقع در صف انتخابات بودم و حالا می روم که لابد بگویند( رایت را که دادی بنشین سرجایت و حرف زیاد نزن ) طبق معمول هربار، باز نمی دانم برمیگردم خانه یا قرار است بازداشت شوم . پس با همه نزدیکان خداحافظی میکنم . صبح فردا می روم اوین . بازپرس مرد میانسالی ست ک...ه تا به حال ندیدمش . خوشحالم که خیلی جوان نیست اینبار. بعد از انجام کارهای رسمی و تفهیم و دفاع و امضا و ... شروع می کند به نصیحت کردن . عجیب مهربان است ! و من حیرت زده فقط گوش می کنم . می گوید شاعران باید مسئول باشند نسبت به جامعه نه مانند بسیاری از شاعران تاریخ ما که خنثی بودند و در هر شرایطی از گل و بلبل و خال یار شعر می سرودند . اما شما هم نباید از جامعه سیاه نمایی کنید . نباید جوانان را نسبت به اوضاع نا امید کنید . می گویم شعرهای من سراسر امید است . من که از رویش دوباره و بهار و آبادی گفتم ایراد می گیرند چرا گفتی سبزست دوباره ؟ باز هم همان نصیجت ها را ادامه می دهد می گوید ما شیعه مسلمانیم . شیعیان حق ندارند ناامید شوند . بالاترین مصیبت ها را ائمه ما دیدند و ناامید نشدند . حضرت زینب آنهمه مصیبت دید و باز فریاد امید زد... می فهمم باید با زبان خودش حرف بزنم. می گویم اگر الگوی ما حضرت زینب باشد او که بی هیچ ترسی حقایق ظلمی که بر آنها رفت را فریاد زد . من هم آنچه را که بر هم نسلانم گذشت فریاد زدم . می گوید حضرت زینب در برابر یزیدیان فریاد زد شما که در برابر یزیدیان نیستید . اینها همه خواهران و برادران شما هستند ... حس میکنم تمام وجودم را درد فرا می گیرد . هدی ، هاله ، سهراب ، ندا ، امیر ، اشکان ، ترانه و بسیاری دیگر از مقابل چشمانم رد می شوند . صدایم آرامتر می شود و نگاهم پر از افسوس... می گویم اگر ما را به چشم خواهر و برادران خود دیده بودید که هرگز این چنین نمی شد که ما مجبور باشیم در وصف همنسلانمان سوگ نامه بنویسیم .... لحظه ای فقط مکث می کند و ناامید در چشمانم می نگرد بعد والسلام می گوید و اشاره می کند بروم . از ساختمان خارج می شوم . بیرون در ، پدر و مادرم با دیدن من دوباره خوشحال می شوند و با سرعت به سوی من می آیند . اما من هنوز دلم می لرزد به یاد خواهران و برادرانم ...

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه برمي خيزند

روزی که همگی منتظر آن بودیم فرا می رسد.
همراه شو تا از نوزده خرداد خواب را بر کودتاچیان آشفته سازیم.

از شب 19 خرداد تا 22 خرداد همه شب ساعت 10 بانگ الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور را در پشت بام ها سر دهیم .

اندکی صببر سحر نزدیک است.